ثبت نام ورود    
 
Skip Navigation Links
صفحه اصلی
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
فعاليت هاExpand فعاليت ها
منابع محتوایی Expand منابع محتوایی
تولیداتExpand تولیدات
اطلاع رسانيExpand اطلاع رساني
درباره ما Expand درباره ما
پیوندها Expand پیوندها
 

ستارخان، سرداری از آذربایجان دلاورخیز و مرد پرور
پر می زند مرغ دلم با یاد آذربایجان خوش باد وقت مردم بیدار آذربایجان « ستار» فرزند حاج سن نبراز قره داغی به سال 1284 قمری در « قره داغ» ( 23 کیلومتری مهاباد) دیده به جهان گشود. درباره ی این جنگاور دوران فراوان گفته اند و نوشته اند که واگویی آنها از حوصله ای کلام خارج است و به قول مولوی: گربگویم شرح این بی حد شود مثنوی، هفتاد من کاغذ شود
تعداد مشاهده : 1466 بزرگان هنر  سه شنبه، 13 مرداد 1388  10:30:10

همین قدر باید گفت که نام ستارخان، با مشروطیت ایران جاودان مانده و این تنها پاداش عمده ای است که او در برابر نقش شگفتاور و رهایی بخش در حساس ترین برهه های تاریخ نهضت مشروطه به دست آورده است. حمیت و پایمردی وی در لحظه هایی که دستاوردهای رادمردان نهضت یاد شده با خطر رویاروی شده بود، بسیار کارآمد شد و آهوی خوش خط و خالی این نهضت از چنگال گرگ درنده ی استبداد بدرآمد.
ستارخان، نمونه ی درخشان و نماینده ی آن گروه از مردمانی است که از ژرفای جامعه و دل مردم برون می آیند و وقتی فرصتی به دست می آورند، به شیوه ی حیرت آور و اعجاب انگیزی، توانش، کفایت و استعداد خویشتن را از قوه به فعل در می آورند. آنان با وفای به عهد، رسالتشان را در راه به بار نشاندن آرمان افراد به پایان می برند و هیچ وسوسه و کژتابی را یارای آن نیست که ایشان را از ادامه ی مسیر باز دارد.
بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان  به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم « سعدی»
گرچه به قول یکی از فرزانگان ایرانی، انقلاب مشروطیت « ناقص و محصولش نیز نارسا» به دنیا آمد به یاری پندار، زوربازو و جانقشانی چنین افرادی رخ نمود که ستارخان در زمره ی آنها بود.
شادروان احمد کسروی، مولف تاریخ مشروطه ی ایران، سی سال بعد از پیدایی انقلاب مشروطه و در بیان انگیزه هایی که او را به نگارش تاریخش مکلف ساخت، اشاره کرد که:
« جنبش مشروطه خواهی با پاکدلی ها آغازید، اما با نادرستی ها خاتمه یافت و دستانی از دورن و برون هویدا شد، آن را بر هم زد و ناتمامش نهاد.... و مردم در نیافتند که آن چه سان پدیدار شد و چگونه رفت و انگیزه ی رها شدنش چه بود!»1 تاریخ نگار مزبور به نکته ی باریک، لیک اندوهبار دیگری نیز انگشت می گذارد.
« رسم افراد سست عنصر است که همواره در چنین داستانی، کسان توانگر، بنام و شکوهمند را به دیده گیرند و کارهای بزرگ را به اسم آنان خوانند و سایرین را که کنندگان آن امور بوده اند، به بوته ی فراموشی بسپارند، این طریقه در ایران رونق بسیاری دارد و در همین داستان مشروطه، نمونه های متعدد از آن پدید آمد» (2)
او  تصریح می کند که:
« در جنبش مشروطه، دو دسته پا در میان نهاده اند: یکی وزیران، درباریان، مردان برجسته و بلند آوازه و دیگری بازاریان و افراد گمنام و معمولی. از آن دسته ، کمتر کسی یکی درستی نمودند و این دسته کمتر یکی نادرستی نشان دادند. هر چه هست کارها را این دسته ی گمنام و بی شکوه پیش بردند و تاریخ باید به نام ایشان به نگارش در آید»
ستارخان برخاسته از طبقه ی دوم بود که عظمت نقشش، وی را جزء برجستگان و شکوهمندان انقلاب جای داد.
محور قرار گرفتن ستارخان و گزارش زندگی و حماسه آفرینی های وی به واقع، مفهوم ارج نهادن به تمامی آن راد مردان جان بر کف گرفته ای است که زندگی و حیات خود را وقف ملت خود از زیرچنگال های خونین استبداد و ستمگری کردند و باعث شدند تا به هر حال دریچه ای تازه به روی مردم ایران گشوده شود. اینکه استبداد بعد از آن هم چهره و سلطه ی نفرت انگیز و جنایات شرم آورش را با سایر آرایش ها نمایاند و از همین رو، استبداد با انقلاب مشروطه ریشه کن نشد، مقوله ای جداست و چیزی از ارزش و اعتبار مبارزان راه مشروطه نمی کاهد.
بازنگری در زندگی پرافتخار ستارخان و کوشندگان دیگر مشروطه طلبی، از آن رو پرثمر است که نسل های ما را به چگونگی زندگی مردم در حیات اجتماعی پیش از انقلاب مشروطه و چونی مبارزه ی آنان را در راه تغییر روش های زندگی و رهایی از بند ستم آشنا می سازد و مسوولیت و تعهدشان را در برابر مردم و میهن یادآور می شود.
به باور یکی از پژوهندگان ایرانی:
« انقلاب مشروطیت ایران به رغم همه ی نارسایی هایش عمده ترین تحولی است که جامه ی ایرانی از صدر اسلام و شاید از آغاز حیات تاریخی خود تا آن عهد به خود دیده است. این انقلاب « ترنج زرینی» است که به مرور روزگاران و خاصه سده ی نوزدهم بر روی ریشه های عوامل عینی و ذهنی داخلی و خارجی در شوره زار حیات اجتماعی ایران رویید.1
شادروان صمد بهرنگی، معلم دلسوز و پیشتاز به حق ادبیات کودکان و نوجوانان ایران زمین در یکی از ارزنده ترین آثار موجودش تحت عنوان « ماهی سیاه کوچولو» چنین آورده است:
« اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شوم- که می شوم- مهم نیست،
مهم این است که
زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد»
اینک دیدگاه های نامداران ایرانی و خارجی را درباره ی این دلاور دوران یعنی « ستارخان»، سردار ملی این مرز و بوم می آوریم تا فرزندان و نسل امروزین و آتی کشور با چهره ی تابناک این انسان فداکار، از جان گذشته، فریادرس، یاری رسان، ظلم ستیز، دادگر، مبارزخستگی ناپذیر و جنگجویی بی امان و دارنده ی ویژگی های متعالی انسان و... بیشتر آشنا گردند و به داشتن چنین سردار واقعی به خود ببالند و زندگی افتخار آمیزش، آینه ی عبرتشان گردد و به یاد آورند که مشروطه ی ایران، خونبهای رنجبری ها، تلاش ها و جان بر کف نهادن های این دو فرزند خلف آذربایجانی یعنی ستارخان، سردار ملی و باقرخان سالار ملی، و سایر جانبازان صادق این سرزمین آریایی بوده که نام و سرگذشت پرافتخارشان در اوراق زرین ایران ستم کشیده و سرفراز به ثبت رسیده و بجاست که تندیس این دو دلاور در جای جای ایران نصب گردد تا مردم با دیدن آنها به یادآورند این دو انسان ایثارگر و بی باک، چه سان مام میهن را از بیدادگری رهایندند. درود به روان پاک آندو و تمام کسانی که در راه مجد و عظمت این ملک از جان و هستی دل کندند و بدون عافیت طلبی، از خطرها نهراسیدند تا آن دقیقه که قلبشان از تپش ایستاد و دیگران پرچم مبارزه ی به زمین افکنده را به دوش کشیدند تا باد چنین باد!!
این سرکه نشان سرپرستی است   امروز رها ز قید هستی است
با دیده ی عبرتش ببینید    این عاقبت وطن پرستی است
دیدگاه های صاحب نظران درباره ی ستارخان:
« اعمال حیرت آور ستارخان، روی ایران را در اوایل قرن چهاردهم در تمام خارجه سفید گردانید و می توان او را بارزترین نمونه ی شجاعت، دلاوری، مردی، مردانگی و وطن دوستی نژاد ایرانی محسوب داشت»    ( علامه محمد- قزوینی)
« .... او فرزند خاص زمان، میوه ی مشخص محیط و کودک لحظات آبستن چار درد زده ی انقلاب و پاسخ معین به نیاز خلق بود. مواد خام خصایص برجسته و ممتازش در زیر آفتاب گرم انقلاب، تخمیر شد....»                                ( رحیم نامور مطلق: پژوهشگر ایرانی)
« مقاومت سخت این شخص، که از طبقه ی سوم مردم بیرون آمده بود، در مدت یازده ماه تمام، در مقابل چهار هزار نفر قشون بی رحم خونخوار دولتی، تولید حس احترام، اعجاب و تحسینی برای او و عموم ایرانیان در تمام دنیا نمود که نظیرش را در تاریخ ایران در دو سه قرن اخیر سراغ نداریم....»
«.... آن روز من در جنگ ( خطیب) نبودم و اگر هم می بودم، می گریختم. این است که با خود فکر می کنم که ستارخان شدن چندان آسان نیست....»         ( مشهدی علیخان، یکی از مجاهدان تبریز)
«..... ( ستارخان)، شیر بیشه ی دلاوری و ارکان دیوان هنرمندی، غضنفر صولت دریا دل، پلنگ هیبت، صاحب شرافت و غیرت، دلیر با شجاعت، سردار ملت و مشروطه ( بود)....» ( ویجویه، مولف کتاب بلوای تبریز)
« .... خطری که ( از ایستادگی تبریز) برای روسیه متصور است، از بابت قبایل روس، تاتار و ماورای قفقاز می باشد که با دقت تمام حوادث تبریز را مراقب بوده، ستارخان را یکی از قهرمانان می پندارند» ( روزنامه نوویه ورمیا، چاپ روسیه تزاری)
« در این جنگ، مانند دیگر جنگها از ستارخان دلیری بس شایسته پدیدار شد چیزی که هست او، که سردار یک توده و همه ی آرزوهای مردم بسته به زندگی اش می باشد، چنانکه می باید، خود را نمی پاید....»           ( راتسلاو، کنسول انگلیس در تبریز)
واپسین روزهای سردار
مهتری گر به کام شیر در است   شر خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و چاه   یا چو مردانت مرگ رویاروی
درست روز 14 مرداد 1289 ( روزی مقارن با امضای فرمان مشروطه) نیروهای دولتی به پارک اتابک، محل استقرار ستارخان هجوم بردند تا مجاهدان مقیم آنجا را خلع سلاح کنند. طی جنگ ناخواسته ای که به سردار تحمیل شد، تیری به پای ستارخان اصابت کرد. به نوشته ی کسروی، سردار که تلاشش برای حل مساله به طور مسالمت آمیز با دولت بی نتیجه مانده بود، برآن شد تا همچنان که سیرت اوست، در کنار مجاهدان، مردانه بمیرد و پس:
تفنگ برداشت و راه پشت بام را پیش گرفت. میان راه، تیری از تفنگ و رندلی به زانویش خورد و آن شیرمرد را از پا انداخت. همراهانش او را برداشتند و به اتاقی بردند. ( تاریخ هیجده ساله ی آذربایجان، احمد کسروی، صص 143 – 142)
سردار بعد از این فاجعه، با پای لنگ، تقریبا خانه نشین شد. زخم کاری بر دلش نشانده بودند، و در نخستین دیدار به امیرخیزی گفته بود:
« من چندین بار زخم برداشته بودم که به هیچ کدام ابدا اهمیت نداده و خم به ابرو نیاوردم.... ولی این زخم را با آن زخم ها قیاس نتوان کرد. این زخم، تاب و توان را از من گرفته است.» ( قیام ستارخان و آذربایجان، ص 642)
با این حال، وی خود را نباخت. پا و دلش را شکسته بودند، ولی غیرت و همتش را نتوانسته بودند بشکنند. در جریان بازگشت محمدعلی میرزا به ایران و صف آرایی دوباره ی مجاهدان برای سرکوبی او، ستارخان نامه ای به مجلس شورای ملی ( آن زمان) نوشت و آمادگی خود را برای جنگ با استبداد و مستبدان اعلام کرد. این یک آمادگی نمادین بود و از پاکدلی، عشق و شهامت ذاتی و ایمان راستین سردار مایه گرفته بود.
آتش ز باد فتنه شرر انگیز تر شود   ور می پراکند، خطرانگیزتر شود
ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست  شیشه هر چه بیشتر شکند، تیزتر شود
یک نویسنده ی داستان های تاریخی، آخرین لحظه های زندگی سردار را در کارگاه خیال خود چنین به تصور کشیده است:
سردار دستش را روی شانه ی محمود گذاشت و گفت: گوش کن، من به هوش هستم، وصیتم کوتاه است:
« من توی رختخواب می میرم، کموله در نبرد بی درنگ مرا از پای در نیاورد. باقر ( منظور باقرخان سالار ملی) جور دیگر مرد، فقط تو مانده ای. چگونه زندگی خواهی کرد؟ مساله ی مهم این است: تسلیم نشوید، تن به بردگی ندهید. مانند سنگ و فولاد باشید...» ( حماسه ی ستارخان: عباس پناهی ماکویی، ترجمه ی کیخسرو کشاورزی، امیرکبیر، ص 854)
عصر روز سه شنبه 25 آبان 1293 شمسی، قلب مردی در 48 سالگی از حرک باز ایستاد که رسم و آیین مردی، مردانگی، جوانمردی، مبارزه جویی، دشمن ستیزی و وطندوستی را تمام عیار به ودیعه نهاد و به آیندگان فهماند:
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را   تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
یا:
منصور وارگر ببرندم به پا میدار   مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست

منابع:
1-احمد پناهی، محمد: « ستارخان» تهران، انتشارات ترفند، 1381
2- دانسته های شخصی ماخوذ از مراجع معتبر

1 و 2- تاریخ مشروطه ایران، انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم، تهران 1351
1 – نامور، رحیم: « برخی ملاحظات پیرامون تاریخ انقلاب مشروطیت» تهران،انتشارات چایار، ص 10

نوشته : امیر دیوانی



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 
     
کلیه حقوق این سایت به حوزه هنری استان قزوین تعلق دارد. | نقشه سايت